« صبح دولت و نتایج سحر»

انتشار در دوماهنامه سیاسی راهبری چشم انداز ایران شماره 130(آبان و آذر 1400)
« صبح دولت و نتایج سحر»
فضل الله صلواتی
یادش به خیر، آن روزهای شور مبارزۀ سالهای: 30، 31 و 32، دوران مرحوم دکتر محمد مصدق را میگویم، روزگار مهربانی، پایداری و همگامی و همراهی مردم در اصفهان بود، همه یکپارچه و یکسان برای استقلال ایران و رهائی از سلطۀ انگلیسیها و ملی شدن صنعت نفت فریاد میزدند، عدّهای اسمش را مبارزه گذاشته بودند و مردم همه سخن از آزادی داشتند، روحانیان و اصناف، با صفهای منظم و مرتب از گوشه و کنار شهر راه میافتادند و تا دروازه دولت اصفهان (میدان امام حسین(ع))میآمدند، همه میخواستند به تلگرافخانه بروند و برای شاه و سران مملکت پیام ارسال کنند که: ما مردم اصفهان طرفدار مصدق هستیم و در جریان 30تیر که خود در محل دروازه دولت حاضر بودم و ناظر همۀ جریانها و حملۀ ارتشیها، در ابتدا حمله به روحانیون بود و عبا و عمامهها و نعلینها بود که در میان میدان و خیابان های اطراف ولو شده بود، دیگران هم کلاه و کفش را رها کرده و از وحشت کشته شدن میدویدند، من و عدهای دیگر در کوچه اول خیابان سپه که جوی پرآبی(مادی) از وسط آن میگذشت، ایستاده و ناظر بودیم، آقایانی به نام حاج شیخ محمدرضا جرقویهای که کمی درشت هیکل بود و حاج میرزا رضا کلباسی که بلندقد بود، آیت الله زندکرمانی، آیت الله سید حسن چهارسوقی و تعدادی دیگر که تا بعد از کودتای 28مرداد سال 1332 هم مصدقی ماندند و مورد آزار شاهدوستها قرار میگرفتند و گاهی مجالس مذهبی و منبر و احیای شبهای جمعۀ آنها را به هم میزدند، حاج میرزا رضا، پدر آقایان روحانیون آن وقت حجج اسلام حاج شیخ اسماعیل، حاج شیخ صدرالدین و حاج شیخ فخرالدین کلباسی، حاج میرزا رضا را به اقامت اجباری در مشهد وادار کردند، و هر وقت به مشهد میرفتم، موفق به دیدارشان میشدم و میفرمود: من دو حق پدری بر گردن پدرت حاج شیخ حیدرعلی صلواتی دارم، هم معلم ایشان بودهام و هم وسیلۀ ازدواج ایشان را در اصفهان فراهم کردهام، (واسطۀ ازدواج مرحوم پدر و مادرم بودند) مرا مصدقی میدانست، لذا به من لطفی خاص داشت.
به خاطر دارم، در یکی از همان تظاهرات به نفع مصدق و علیه قوام السلطنه روز 30 تیرماه سال 1331، روحانی جوان و سید بالا بلند و خوش قیافهای روی بام مغازههای دروازه دولت رفت(مکان ساختمان جهان نمای فعلی) و با بلندگو که به تازگی به تعداد محدودی به اصفهان آمده بود و بیشتر سینماها از آن استفاده میکردند، عدهای از بازاریها کرایه کرده و روی بام نصب کرده بودند، از سخنرانی آن سید جوان خوش سیما خیلی خوشم آمد و اینکه از خانواده شاه میگفت و از کارهای رضا شاه پهلوی و تبعید به آفریقای جنوبی و کارهای دختران و پسران شاه و سوابق قوامالسلطنه و وثوقالدوله، شب هنگام با دادن نشانیهای آن سید جوان، از مرحوم پدرم نام وی را که مثل دیگر روحانیون و منبریها نبود و اطلاعات سیاسی و اجتماعی زیادی داشت، پرسیدم، ایشان گفتند، این آقا سیدمحمد حسینی بهشتی است، از بهشتیهای منطقه چهارسو و اطراف مسجد لنبان است و فردی باسواد و روشنفکر است و گزارش روز 30تیر 1331 را برای پدر توضیح میدادم، پدر از خطر حزب توده مرا برحذر میداشت و میترساند که آنها نیز متشکل و مجتمع در بین صفوف تظاهرکنندگان بودند و مردم که شعار ضد انگلیسی و ملی شدن نفت را میدادند، آنها روی پرچمهاشان نوشته بودند: «نفت شمال باید به شوروی واگذار شود» که من با همان نوجوانی فریاد میزدم: بگذارید نفت از انگلیس گرفته شود، بعد به کسی دیگر واگذار گردد! این شعار مرا و دیگر مردم را گیج کرده بود! که نفت را به کشوری دیگری دادن یعنی چه؟ و این خط حزب توده بود که تا بعد از سقوط مصدق همچنان ادامه داشت و بعد از کودتای 28مرداد32، همه توبهنامه نوشتند و به قول مرحوم جلال آل احمد «..... خوردن نامه» که خاطرات بسیاری از آن دوران برای من مانده و چون سر پرشوری داشتم، روزها مدرسه را رها کرده و به خیل تظاهراتیها میپیوستم.
در همان روز 30تیر، در میدان دروازه دولت و خیابانهای چهارباغ و سپه و میدان نقش جهان، چه بسیار تیراندازی هوائی میشد و گاز اشکآور پخش میشد، که مردم پیراهنهای خود را خیس کرده و جلبکهای کنار مادیها را برداشته، به دماغ و دهان میگذاشتند که گاز اشکآور بی اثر شود و کمتر آسیب ببینند، در گوشه ای از دروازه دولت، یک کلانتری بود که پلیس و نیروهای نظامی در آنجا بودند، فردی به اسم سرهنگ نادری با کلتی که به کمر داشت، فریاد میزد و شلیک میکرد، باخبر شدیم که جوانی به نام میرخلفزاده شهید شده و در کوچه ما (خیابان ابنسینا هنوز احداث نشده بود) نزدیک مسجد آقانور هم جوانی به اسم حسین معمار تیر به زانویش خورده بود که میگفتند سرهنگ نادری به او شلیک کرده است، اثر آن تا آخر عمر با وی بود و لنگان لنگان راه می رفت، اتفاقا سرهنگ نادری در همان کوچۀ ما خالهای داشت که گاهی به آنجا میآمد و بچههای کوچه، چون به خاطر حسین معمار ناراحت بودند که دیگر نمیتوانست بازی کند، وقتی سرهنگ میآمد، فریاد میزدند و شعار میدادند و فرار میکردند، آن کوچههای اطراف دردشت و مسجد آقانور، ماشین رو نبودند و با دوچرخه امکان آمد و رفت داشت و آنچه به یادم مانده دو استوار ارتشی بودند که ورزشکار بودند و میداندار زورخانه و به قول خودشان شاهدوست! یکی استوار شماعی زاده و دیگر استوار ترکان و چه بسیار مردم را مورد ضرب و شتم قرار میدادند و دستگیر میکردند و با ناسزا و کتک به محل کاروانسرای خیابان آمادگاه که نیروهای ذخیره ارتش آنجا مستقر بودند، میبردند و زندانی میکردند، آمادگاه کاروانسرائی از دوران صفوی بود، در اثر تلاش مرحوم رضا ارحام صدر که رئیس اداره بیمه شده بود، آن مکان از ارتش خریداری و به هتل زیبای عباسی تبدیل شد، ولی در آن زمان زیرزمینی داشت پر از تار عنکبوت، پشه و مگس و دیگر حشرات، کف آن را هم آب ریختند، سقف این زیرزمین به اندازۀ قد انسان نبود، (حدود 5/1 متر) به جهت اینکه زندانیها خمیده باشند، امکان نشستن هم نداشته باشند.
بالاخره با استعفای قوام السلطنه و روی کار آمدن مجدد دکتر مصدق، در اصفهان مردم جشن گرفته و جوانها در خیابانها پای کوبی میکردند، همه چیز به حالت اول برگشت، تحریم خرید نفت و بیکاری و عدم صادرات و فعال نبودن، موازنۀ منفی ادامه داشت، و از یک طرف فشار انگلیس و از سوی دیگر کارشکنی ایادی شاه و ارتش و پلیس و ژاندارمری کارها پیش نمیرفت، کشته شدن افشار طوس که رئیس پلیس طرفدار مصدق بود، بین سران حکومت و دکتر مصدق و آیت الله کاشانی و طرفدارانشان اختلاف افتاد و روزنامههایشان علیه هم قلمفرسائی و خط و نشان میکشیدند، نشریات حزب توده هم علیه شاه و دولت، انگلیس و مجلس مینوشتند و شبها در خانهها میانداختند و ایادی انگلیسیها و تودهایها سخت اختلاف اندازی میکردند.
سخن بسیار است که من همه را ناظر و در جریان بودم، منظور از این مقدّمه آن بود که مردم ایران و مخصوصا اصفهانیها، با گذشت و مهربانی، نهایت سعی را در کمک به هم داشتند، مبادا ارزاق گران شود، با یکدیگر همکاری میکردند، مشابه سال1357 که همۀ مردم یار و مددکار هم بودند، در آن ایام، حتی قصابیها و سبزی و میوه فروشها، نهایت همت و سعی را داشتند که کمترین سود را داشته باشند و به خریداران اجحاف نشود، ارزاق فراوان و ارزان بود، گاهی پول هندوانه و خربزه را که روز قبل خریداری شده بود، مقداری را پس میدادند و در «بازار دردشت» که نزدیک منزل ما بود و رونق بسیاری داشت و مثل امروز سوت و کور نبود، و میدان قدیم(میدان کهنه) کنار مسجد جمعه، که مرکز خرید و فروش میوه و سبزیجات بود، یک من گرمک یا هندوانه و خربزه را سه تا چهار ریال میدادند(در اصفهان یک من، معادل شش کیلو بود، به آن «منِ شاه» میگفتند) حتی شنیدم میوه فروشی میگفت: مردم جان بدهند و من گرانفروشی کنم؟ آیا خدا را خوش میآید؟
به خاطر دارم، پدرم که روحانی مورد اعتماد محل بود به آن کاسبهای باگذشت دعا میکرد و از خدا برای آنها برکت میخواست. وزنها در آن موقع «بیست و پنج» و «پنجاه» و «صد درم» بود به وزن «بیست و پنج» تهرانی ها 5/2سیر میگفتند، چهار تا پنجاه میشد نیم من یا سه کیلو و به پنجاه، یک چارک هم میگفتند، یعنی یک چهارم نیم من شاه(5سیر)
مَنِ تبریز معادل چهل سیر یا ۱۵۰۰۰ قیراط میشود؛ بنابراین هر من تبریز برابر با ۳ کیلوگرم بود، «من تبریز» در مجموعۀ «من» های ایران، معروفترین است. بقیۀ منها عبارتند از: «منِ سنگ شاه» اصفهان که معادل دو من تبریز و برابر با ۶ کیلوگرم، «منِ ری» یا فقط «ری» که معادل چهار منِ تبریز و برابر با ۱۲ کیلوگرم، «منِ بلداجی» که معادل شش من تبریز و برابر با ۱۸ کیلوگرم و «منِ لرستان» معادل دهسوم من تبریز و برابر با ۱۰ کیلوگرم میشد.
خلاصه آب رودخانه زاینده رود و مادیها و جویهای شهر و چاه ها لبالب و آب فراوان بود، بعضی چاههای شهر تا دو و یا سه متر به آب میرسید، در همسایگی ما در روضه خوانی مرحوم آیت الله فهامی حاج شیخ اسدالله، قلیانها را با دست از چاه، پرآب میکردند.
محصولات کشاورزی و دامی بسیار فراوان و ارزان، تقریبا کار و شغل برای همه بود و جمعیت محدود و اکثریت مردم ساکن روستا و کشاورز بودند، کمتر در آن روزگاران روستائیان مایل بودند که به شهرها روی بیاورند، از سال 40 و انقلاب شاه و ملت و اصلاحات اراضی شاه، روستائیان سرازیر شهرها شدند.
در این مدت هشتاد و چند سال عمر خود، غیر از این سالهای اخیر(از سال 1379 تا به امروز) رودخانه را بدون آب ندیده بودم! و اینکه مادیهای سراسر شهر خالی از آب باشند یا از آب لوله کشی شهرداری استفاده کنند، خاطرات بسیار است، سخن را همینجا قطع می کنم و نکتهای را یادآور میشوم:
در روز 28مرداد سال 1332 با کمک آمریکا و انگلیس کودتائی در ایران انجام شد و دولت دکتر مصدق را که محبوب ملت بود، سرنگون کردند، او را دستگیر و زندانی و محاکمه نمودند، مطلبی که منظور من است، این است که از صبح 29مرداد، همه دکان ها، چراغ مغازه را روشن کردند، اگر لامپ برقی داشتند و اگر برق نداشتند، چراغ لامپا و مرکبی(فانوس) و این به معنی ارزان شدن اجناس بود، از آن روز گوشت که هر پنجاه، یک تومان بود (یک چهارم سه کیلو) هشت ریال شد و نان لواش که پنجاه (4قرص نان) 5/2ریال بود، 2 ریال شد، هر دانه نان لواش نیم ریال یا دهشاهی شد، دولت زاهدی میخواست که مردم از رفتن مصدق خوشحال باشند، که کودتا باعث ارزانی شده است! در حالی که روشنفکران، دبیران، معلمان و اکثر روحانیون میگریستند، مردم عادی خوشحالی میکردند، گرچه در آن پنج روزی که شاه از ایران گریخته بود، تودهای ها، آشوب میکردند و نام آخوندها را روی تیرهای چراغ برق نوشته بودند که یعنی پس از انقلاب کمونیستی، آنها بر سر این تیرها، دار زده میشوند، به معنای واقعی روحانیها را ترسانده بودند، و اکثر خدا خدا میکردند، شاه برگردد! میتوان گفت تودهایها بزرگترین خیانت را به ملت ایران کردند، در آن وقت و برای همیشه، چه ضربه ها که از زمان فتحعلی شاه تا دوران جنگ تحمیلی به ایران زدند و... بهتر است فعلا از حاشیه، صرفنظر کنم!
در همان اواخر مرداد و اوایل شهریور (تعطیلات) من در بازار اصفهان در یک مغازۀ فرش فروشی کار میکردم، آن هنگام در سه راه شاه بازار، جنب حمام شاه، مقابل مدرسۀ ملا عبدالله در نبش، یک مغازۀ قصابی بود، مردی به نام امامی مقداری گوشت به اندازه یک کیلو، در دستمالی خریده بود، آن وقت ها پلاستیک نبود و پاکت کاغذی هم فراوان نبود، فقط میوه فروشیها داشتند، معمولا هر فرد به هنگام خرید، معمولا کیسه ای یا دستمالی همراه داشت، یکی از شاهی ها که در شغل، همکار امامی بود، چون دید وی گوشت ارزان خریده فریاد برآورد: «الهی گوشت ارزان حرامت باشد، باز هم پا بر زمین بکوب و بگو مصدق پیروز است» مردم جمع شده بودند، امامی هم نامردی نکرد و گوشۀ دستمال را گرفت و گوشت را وسط بازار پرتاب کرد و فریاد زد: «مرده شوی گوشتی را ببرد که صدقهسر آمریکا و انگلیس من بخواهم بخورم، این گوشت لایق تو و همفکران تو است!» و رفت، بچهها با لگد به گوشتها میزدند که قصاب آن را برداشت و شست.
این مطالب را سرهم بافتم و گذشتهها را به یاد آوردم که فکر میکردیم با یک دست شدن دولت و مجلس و شورای نگهبان و دیگر نهادها و ارگانها، تورم از ایران فرار میکند و گرانی ریشهکن میشود، هر روز دلمان را برای شعارهای مقامات مجلس و دولت خوش کردیم، اما دهانمان از گفتن حلوا شیرین نشد! اصلا صعود تند قیمت ها متوقف نشد، کودتای اقتصادی انجام نگردید، شورای نگهبان هر که را خود صلاح دید آورد ولی شاهدیم که نان سنگک دو تومانی را به عنوان کنجد تا هشت هزار تومان کرده اند و قوطی پنیر و تخم مرغ که حداقل خوراک هشتاددرصد افرادِ زیر خط فقر است، چندین برابر شده و چون درِ قوطی پنیر باز شود سه سانت کوتاه شده! و گوشت مرغ و گاو وگوسفند، لوازم خانگی، کاغذ و دفتر مدرسه ایها، کفش و لباس و میوه و سبزیجات و حتی هویج و خیار و بادمجان و... دائم در حال ترقی است، سبد مایحتاج ضروری خانوار روز به روز کوچکتر شده! اقلا آقای دکتر احمدی نژاد میگفتند درِ خانه ما گوجه قرمز فلان قیمت و ارزانتر است، ولی آدرس خانه شان را هم نمیدادند! سردمداران جدید، نه آدرس منزل را میدهند و نه مغازۀ میوۀ ارزان فروشی را، روزنامه های اصفهان نوشتند قیمت خوراکیها افزایش 60درصدی داشته است.(11/7/1400)
یادش به خیر، هفته نامۀ توفیق برای هویدا مینوشت: «گفتی که نان ارزان شود، کو نان ارزانت، عمهات....» ای کاش در این دولتهای فخیمه یکی پس از دیگری، تورم نسبت به سال قبل بیش از پنجاه درصد اضافه میشود، همه جا شعار است که معیشت، اشتغال و اسکان مردم برای ما مهم است و تورم فراتر از خطر قرمز است، ولی افسوس...
باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر است
إِنَّالِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
درگذشت استاد گرامی مرحوم مغفور حاج سید شهاب محمودی نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی از منطقه بروجن و لردگان را به مردم منطقه و به فرزندان گرامی آقایان: علی، سراج و خانمها: افسانه، فرزانه، فوزی، فریبا و فرناز محمودی و دامادهای محترم آقایان: شمس الدین محمودی، فرود شفیعی و مهدی سیامکی تسلیت گفته و آرزوی غفران برای آن شادروان و سعادت و سلامتی برای بازماندگان آرزو دارد.
اصفهان – دکتر فضل الله صلواتی
5 آبان 1400
إِنَّالِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
درگذشت مرحوم مغفور حاج غلامعلی رستمی داماد فقیه عالیقدر مرحوم آیت الله العظمی منتظری(رضوان الله تعالی علیه) و پدر شهید یاسر رستمی را به بیت معظم آن مرجع بزرگوار و به همسر و فرزندان گرامی آن مرد خدمتگذار و اهل تقوی و ایمان تسلیت می گوید، سعادت و سلامت بازماندگان را از درگاه ایزد متعال خواستار است.
اصفهان – فضل الله صلواتی
6 آبان 1400

انتشار در دوماهنامه سیاسی راهبردی چشم انداز ایران – شماره 129 - شهریور و مهر 1400
- منبع: ایبنا - خبرگزاری کتاب ایران
روز چهارشنبه بیستم مردادماه، آیین نکوداشتی برای استاد فضلالله صلواتی برگزار شد. این نشست بهپاس سالها مجاهدت و تلاش ایشان در راه اعتلای فرهنگ ترتیب داده شده بود. در بخشهای مختلف این نشست که همزمان بهصورت مجازی از شبکههای اجتماعی پخش میشد، سخنرانان به ذکر سوابق مبارزاتی و کوششهای علمی فضلالله صلواتی پرداختند.
سید محمود دعایی با ذکر اینکه پیش از انقلاب و در محافل مبارزاتی با شخصیت فضلالله صلواتی آشنا شده است گفت: «بعد از انقلاب و در مجلس شورای اسلامی به مدت شش ماه در کنار استاد صلواتی بودم و در این مدت از فضایل انسانی ایشان بسیار آموختم. استاد صلواتی بسیار خوشمجلس است. او بسیاری از فضایل تربیتی و اخلاقی را با طنزهایی تأثیرگذار بیان میکرد. بنده در دوران انقلاب از او بسیار الهام گرفتم و راه درست را انتخاب کردم و با موفقیت به انجام رساندم. استاد صلواتی برای ما سرمشق، الگو، منشأ تحول، آگاهی و پرورش بوده است».
در ادامه این مراسم مصطفی معین، وزیر اسبق علوم تحقیقات و فنّاوری، با اشاره به آشنایی با فضلالله صلواتی گفت: «شناخت من از استاد صلواتی به کانونهای علمی و تربیتی جهان اسلام در روزگار گذشته برمیگردد. بنده با آثار و مبارزات او آشنا بودم و برای من الهامبخش بود».
اشرف بروجردی با بیان اینکه فضلالله صلواتی اسطوره مقاومت و نماد فرهنگ است افزود: «او دریافته بود که معلمی شغل انبیاست و علیرغم اثرگذاری و اثربخشیاش در مدیریت شهر و نقشآفرینیاش در تدوین قوانین به این نتیجه رسید که انسانسازی و پرورش انسانهای فکور و فهیم بر همه مسندهای قدرت ترجیح دارد، لذا به تربیت انسانها همت گمارد. همان انسانهایی که امروز هر یک شعاع وجودیشان منشأ تحول و توسعه است. آنها از محضرش آموختند که حرمت و کرامت انسانی و خدمت به مردم و رفع نگرانی آنها در بهرهمندی از زندگی توأم با آسایش و آرامش باید سرلوحه همه تلاشهای انسان برای زیستن باشد؛ بخشی از معبر ایجاد این باور احداث کتابخانه و تشویق و ترغیب جامعه به خواندن و خواندن و خواندن است. او برای تحقق این نگاه کتابخانههای شهر را از 34 عدد به 140 عدد در سال 1380 رساند و بدین ترتیب نقشآفرین بودنش را معنا بخشید».
در ادامه حجتالاسلام سید حسن خمینی با ابراز خرسندی از حضور در مراسم نکوداشت فضلالله صلواتی گفت: «مایه مباهات است که در جلسه بزرگداشت برادر بزرگوارم فضلالله صلواتی حاضر شدهام. موضوعات بسیاری را میتوان در چنین جلسهای مطرح کرد، اما قبل از همه این آیه شریفه را بیان میکنم: «لَا یَسْتَوِی الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِینَ دَرَجَةً وَکُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَى الْقَاعِدِینَ أَجْرًا عَظِیمًا». مطابق این آیه شریفه کسانی که در راه خداوند جهاد میکنند بر آنهایی که نشسته بودند، حتی با بهانه اولویت دارند. قرآن میفرماید: «مؤمنین قبل از فتح با مؤمنین بعد از فتح با یکدیگر مساوی نیستند، کسانی که بعد از فتح به جریان مبارزه پیوستند حتی کمکحال مبارزات شدند در مقابل آنهایی که قبل از فتح در روزگار سختی پرچم آزادیخواهی، استقلال، عزت، دینداری، شکوه و نام بلند پیامبر را بر زبان داشتند درجات بسیار بالا دارند و ارزشگذاری شدند».
وی اظهار داشت: «تجلیل از استاد بزرگوار صلواتی تجلیل از شجاعت نسلی است که توانستند در مرحله اول همدل و همراه شوند و در مرحله دوم این شجاعت را در خودشان نهادینه کنند و به غیر خودشان نیز بیاموزند. جامعه ما محتاج این فضیلت است. یکی از ویژگیهای مبارزان مناعت طبع است و امثال مبارزانی چون استاد صلواتی با گوهرِ نایاب و کمیابی که دارد، باید بعد از فتح مادرانه از این فرزند دفاع کند و آن را دربر بگیرد و رها نکند، باید بپذیرد دنیا، دار تشکیک است، همهچیز با هم و بهخوبی اتفاق نمیافتد و معتقدم فعالیت مبارزاتی مبارزانی چون صلواتی هرگز به پایان نمیرسد».1
در ادامه، یادداشت لطفالله میثمی درباره نکوداشت شخصیت علمی و فرهنگی فضلالله صلواتی با عنوان «آینه تمای نمای فضای زمان» تقدیم خوانندگان گرامی میشود:
اولین بار در نوجوانی با خانواده صلواتی آشنا شدم. در شبهای ماه رمضان در منزل مرحوم عمویم، حاج احمد میثمی، بزرگ خاندان ما، جلسات قرائت و تفسیر قرآن برگزار میشد و آقای فضلالله صلواتی نیز که دو سال از من بزرگتر بودند، معمولاً همراه پدرشان به این جلسات میآمدند. من در این جلسات در دادن آب و چای و قلیان خدمتگزار بودم. در این شبها، پس از قرائت قرآن با صوت توسط افراد مختلف، آقای شمس آنها را اصلاح میکرد و پس از پایان آن پدر فضلالله صلواتی، مرحوم حاج شیخ حیدرعلی صلواتی، به تفسیر قرآن درباره موسی (ع) و یوسف میپرداخت و این موضوع تا نزدیک سحر طول میکشید.
داستان موسی و یوسف روی من خیلی تأثیر گذاشت و مرا متحول کرد. یادم میآید بعدها در سال ۱۳۴۳ وقتی از زندان آزاد شدم، عمویم، حاج حسین میثمی، با مهربانی به من گفتند: چرا کاری کردی که به زندان بروی. من گفتم: این درسهایی بود که از داستان موسی و یوسف در منزل حاج احمد میثمی یاد گرفتم. شماها اینها را به ما یاد دادید، ناگهان دیدم عمویم لبخندی زد. من بعد گذراندن دوره دبیرستان به دانشکده فنی رفتم و بعد از فارغالتحصیلی در جریان دادگاه سران نهضت آزادی به زندان افتادم. در سال 50 و 53 برای بار دوم و سوم به زندان افتادم و در جریان انقلاب آزاد شدم. آقای صلواتی هنگامی که در زندان انفرادی در پادگان اصفهان بودند شعر سوگند را سروده بود که آوازه آن به تمامی زندانها رسید و بسیار دلچسب بود، «به دل شکسته زندانی که نرفته به راه خطا سوگند». این شعر مقاومتهای زندان را از قلم به قدم درمیآورد و مصداق «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ» بود. در طول زندانها پیوند عاطفیام با ایشان بیشتر شد. در سال 50 با زندهیاد محمود عسگریزاده در زندان اوین قبل از شهادتش گفتوگو داشتم. او میگفت «یک بار بهشدت شکنجه شدم و پاهایم مانند متکا باد کرده بود. دائماً با قرآن تفأل میزدم که خدا راهی پیش پایم بگذارد که شکنجه بیشتری نشوم؛ چرا که قرار بود دومرتبه مرا به بازجویی ببرند و شلاق روی شلاق خیلی زجرآور است، ولی قرآن به من راه نمیداد کوتاه بیایم و مرا به مقاومت تشویق میکرد. اینجا بود که شعر صلواتی یادم آمد». بعد از پیروزی انقلاب یک بار از دکتر احمد فردید پرسیدم بهترین تفسیر قرآن کدام است. او گفت تفسیر مجاهد دلشکسته، باز یاد شعر دکتر صلواتی افتادم. این روند زندگی مرا تا حدی شکل داد.
در گذر زمان بعد از پیروزی انقلاب به اصفهان آمدم و با آقای دکتر صلواتی که در آن زمان فرماندار اصفهان بودند دیدار داشتیم و آنچه را در این مدت بر هر دو ما گذشته بود بازگو کردیم. دکتر صلواتی سال پرماجرایی را در فرمانداری اصفهان گذرانده بود. مخالفتهای بعضی جریانها و مطالبات گروههای مختلف از سویی دیگر، اقدام به ساختن پل فردوسی، ادغام سه کمیته مسلح در همدیگر، همچنین ایجاد شوراهای محلی و مدیریت واکنشها به ترور شهید مهندس بحرینیان و برخی موارد دیگر، کارهایی بود که انجام داده بودند؛ بهطوری که وقتی به مجلس آمد، نفس راحتی کشید؛ هرچند در دوران مجلس هم فراز و نشیبهای زیادی داشت. دکتر در گفتوگو با نشریه چشمانداز ایران در شماره ۹۳ (شهریور و مهر سال ۹۴) دوران فرمانداری خود و اتفاقات آن دوره را بهتفصیل توضیح داده است.
ملاقات بعدی ما در تهران و زمانی بود که ایشان نماینده اصفهان در اولین مجلس شورای ملی (بعداً اسلامی) بودند. چیزی نگذشت که من در آبان ۶۱ برای چهارمین بار بازداشت شدم، ولی این بار توسط همبند سابق خودم در دوران ستمشاهی، یعنی آقای اسدالله لاجوردی که آن زمان دادستان تهران بود. آقای صلواتی، نایبرئیس کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی بود و همسرم، مرحوم مریم روحانی، برای نجات من از زندان به ایشان مراجعه کرده بود. در این مدت همسرم بینهایت تحت تأثیر محبت های ایشان قرار گرفته بود و دکتر صلواتی آنچه از دستش برآمده بود را انجام داده بود. در یکی از روزهایی که در سلول انفرادی بودم به دفتر دادستانی زندان اوین احضار شدم. مرا به اتاقی آوردند که دکتر صلواتی در آن حضور داشتند و طوری به من علامت دادند که بدانم مقامات زندان هم حضور دارند. بعدها مهندس میرمحمدصادقی به من گفتند در آن جلسه حضور داشتند. آقای لاجوردی به آقای صلواتی گفته بود میثمی یا باید مصاحبه کند یا حکمش اعدام است و آقای صلواتی به ایشان گفته بود به فرض که مصاحبه کند، مگر مطلبی غیر از آنچه در نشریه راه مجاهد مینویسد خواهد گفت؟! نشریه او قانونی است و هماکنون که در زندان است نیز منتشر میشود و در ماهنامهاش اشاره به بازداشت او هم نشده است.
این مطلب روی آقای لاجوردی تأثیر گذاشت و از فاز اعدام کوتاه آمد، ولی من همچنان در زندان بودم تا اینکه با تلاشهای بعدی آقای دکتر صلواتی، دکتر صدر حاج سید جوادی، آیت الله هاشمی، حجتالاسلام سید احمد خمینی و بهویژه حجتالاسلام کروبی و تلاش دوستانم در نهضت مجاهدین خلق بدون اینکه محاکمه شوم، بعد از نه ماه و نه روز آزاد شدم.
دیدارهای ما در تهران با آقای صلواتی ادامه داشت و پس از اتمام دوره نمایندگی ایشان، این دیدارها در اصفهان ادامه پیدا کرد. در آستانه مبارزات انتخاباتی هفتمین دوره ریاستجمهوری، حجتالاسلام سید محمد خاتمی برای سخنرانی به دانشگاه اصفهان آمده بود. در آنجا علاوه بر دکتر صلواتی مردم زیادی حضور داشتند تا سخنان نامزد ریاستجمهوری را بشنوند. آقای خاتمی از دکتر صلواتی بهشدت تجلیل کرد، درحالیکه دکتر صلواتی در آن روزها مغضوب نظام مستقر در اصفهان و ایران بود و هم خودش و هم نوشتههایش را زیر سؤال میبردند و حقوقش را هم پرداخت نمیکردند. آقای خاتمی گفت اگر در دوران ستمشاهی آقای صلواتی در زندان مقاومت نکرده بود و اسم مرا برده بود، مرا هم بازداشت و محکوم میکردند، ولی ایشان با مقاومت خود مرا نجات داد. پسرخالهام، مهدی تاج که از فعالان سیاسی اصفهان بود و در آن سخنرانی حضور داشت، به من میگفت مردم فرهیخته اصفهان شیفته صداقت و شجاعت آقای خاتمی شدند که از صلواتی دفاع کرده است. هرچند فکر میکردند تعریف صلواتی موجب میشود که آرای خاتمی کاهش یابد، ولی دیدیم که به خواست خدا اینگونه نشد؛ چون خداوند دوستدار انسانهای صادق است و او در خرداد ۷۶ رأی چشمگیری آورد و رئیسجمهور شد و همه برای نزدیک شدن به آقای خاتمی به دکتر صلواتی روی میآوردند.
طی ده سالی که دکتر صلواتی به انتشار نشریه نوید اصفهان مشغول بود، علاوه بر دوستی همکار مطبوعاتی هم شدیم. سرمقالههای او با نام «طوفان» منتشر میشد. آدم تعجب میکند وقتی در کنار ایشان مینشینیم از طوفان خبری نیست و آنقدر آرامش دارد که موجب امنیتبخشی و آرامشبخشی به دیگران میشود.
برای ریشهیابی آنچه به خرداد ۶۰ معروف شد و هزینههای زیادی به واسطه آن پرداخت کردیم، طی هشتاد گفتوگو در نشریه چشمانداز ایران با اندیشمندان و کنشگران مطرح در آن زمان به بررسی این مقطع پرداختیم. دکتر صلواتی طی دو گفتوگو در شمارههای ۱۸ و ۲۰ نشریه به تشریح عملکرد راهبردی خویش پرداخت. نکته مهمی که ایشان ابراز داشت این بود که سعی میکرد اولین رئیسجمهور، یعنی دکتر بنیصدر در جایگاه خودش بماند، ولی توصیههای دلسوزانهاش در او مؤثر واقع نشد. غرور بنیصدر را گرفت و با هواداران رجوی متحد شد. فکر کرد که میتواند با مطرح کردن یک رفراندوم در برابر امام (ره) رأی بیشتری بیاورد. اینجا بود که آقای صلواتی راه خود را از او جدا کرد. به نظرم مطالعه این دو مصاحبه میتواند عمق اندیشه مکتبی و راهبردی دکتر صلواتی را نشان دهد. کسانی که میخواهند آن مقطع را بررسی کنند تحلیلشان آینه تمامنمای فضای آن زمان است. اشاره به وقایع و جریانهای مختلف مثل نقش انجمن حجتیه، جریان بقایی، حزب جمهوری اسلامی، جریان بنیصدر و دفتر هماهنگی، نقش مجاهدین به رهبری رجوی، جنجال سیاسی درباره نوار دکتر حسن آیت، قطببندی کاذب بین طرفداران مصدق و کاشانی (در واقع بقایی)، تضاد مسئولانی که در داخل ایران ایران مبارزه کرده بودند با مسئولانی که از خارج به ایران آمدند؛ مانند بنیصدر، قطبزاده، یزدی، حبیبی، صادق طباطبایی و ... همچنین اختلافاتی که بین نمایندگان مجلس شورای اسلامی بروز کرده بود، در حالی که شخصیتهای بزرگی در این مجلس حضور داشتند. دکتر صلواتی معتقد است در آن روزها همه طالب وحدت بودند و با هر گروه و جریانی که برخورد میکردیم، عمیقاً خواهان وحدت بودند، ولی مکانیسم آن را نمیدانستند و هرچه تلاش میشد موفق نمیشدیم. مسئله مکانیسم و روش بسیار مهم است که ما فاقد آن هستیم. برای درک بینش و شجاعت دکتر صلواتی کافی است به یک گفتوگوی مهم اشاره کنم.
در فضای آن زمان، امام خمینی از کاریزمای زیادی برخوردار بودند و حتی اگر نامهای را به دست یکی از مسئولان میدادم که به دست امام (ره) برساند، میگفت من نامه را میخوانم، اگر حس کنم امام ناراحت میشوند نامه را به او نمیدهم. یا وقتی من در سال ۶۲ از زندان آزاد شدم، سعی کردم طی طوماری آنچه را در زندان دیده و شنیده بودم و مغایر با قانون اساسی و انقلاب بود برای امام بنویسم و عدهای هم آن را امضا کنند. یکی از آن افراد که قهرمان مقاومت و صفا بود میگفت من در جریان حج، آفریقاییها را دیدم که وقتی اسم امام برده میشد از خوشحالی به خود میلرزیدند؛ بنابراین حاضر نیستم امام در چنین شرایطی تضعیف شود. توجه شود که در همین شرایط در ملاقاتی که دکتر صلواتی با امام داشته، از ایشان سه پرسش مهم به شرح زیر را جویا میشود: «به امام عرض کردم یک سؤال من درباره مرحوم شیخ فضلالله نوری است که شما موضع گرفتید. وضع آن مرحوم مشخص بود، با آزادی و قانون مخالفت داشت و این روحانیت بود که حکم ایشان را صادر کرد و این امر چندان به مخالفان روحانیت و روسها و انگلیسها ربطی نداشت. شما که عقاید و عملکرد ایشان را میدانید. من نمیخواهم بگویم که تجلیل شود بلکه میخواهم دلیل اینطور تأیید کردن ایشان را از جانب شما بدانم؟ دوم آنکه شما در یک سخنرانی فرمودهاید آن شخص مسلم نبود. اگر منظورتان مرحوم مصدق بود که مصدق مسلمان بود و من خبر دارم که ایشان حتی سهم امام را میپرداختند. پرسش سوم هم اینکه حضرتعالی بالا رفتن از دیوار یک سفارت و اشغال آنجا را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامیدید. مبارزان برای انقلاب اول چقدر زجر کشیدند و چقدر رنج برده شد؟! اینهمه زندانی و اینهمه کشته دادیم تا این انقلاب به پیروزی رسید. خود شما چقدر رنج کشیدید، زندانی و تبعید شدید؛ روشنفکران، طلبهها و دانشجوها به زندان افتادند تا انقلاب به اینجا رسید. ما میتوانستیم سفارت را طبق مقررات بینالمللی تعطیل کنیم. میشد افراد سفارت را بهعنوان عناصر نامطلوب به کشورشان امریکا برگردانیم. با امریکا قطع رابطه کنیم، ولی شما فرمودید انقلابی بزرگتر از انقلاب اول. چرا؟ دلیل این را هم میخواهم بدانم. امام گفتند آمادگی ندارند، اما حاجاحمد آقا وقتی را تعیین کنند. چند بار با احمد آقا تماس گرفتم، اما موفق نشدم. در ملاقات بعدی با امام هم زمینهای نبود تا سؤالات را پیگیری کنم».
از آنجا که استاد دکتر صلواتی اشراف زیادی به تاریخ اسلام داشت از او خواهش کردم درباره تاریخ اسلام، بهویژه بنیامیه، مطالبی برای درج در چشمانداز ایران بنویسد تا کمکی بکند به رفع قطببندیهای کاذب شیعه-سنی که میتواند به راهبردهای خطرناک منجر شود و او این کار را شروع کرد و این پژوهش از شمارههای ۴۷ تا 80 نشریه چشمانداز منتشر شد و بعد هم با موافقت او بهصورت کتاب سیاهکاریهای بنیامیه درآمد که نشر صمدیه آن را منتشر کرد. روش تحقیقاتی استاد در این کتاب وقایعنویسی نیست. گویا کتابی است که انگار برای امروز به حل مسائل راهبردی ایران کمک میکند. آقای دکتر صلواتی که شوخطبع است به من گفت میثمی مرا برای نوشتن این کتاب «زائوند»! من نیز با الهام از دستاوردهای استاد صلواتی و سایر منابع، مقدمهای بر این کتاب نوشتم که تقریباً دو سال طول کشید و نقش معاویه و یزید را در حادثه عاشورا نشان میداد. این مقدمه با کمی تغییر به پیوست تقدیم به این نکوداشت میشود. در پی انتشار این کتاب بود که از ایشان خواهش کردم برای دوران بنیعباس هم تحقیقات خود را شروع کند که هماکنون در حال تدوین آن است. در جریان تحقیقاتش درباره دوران بنیعباس و در انتهای دوران بنیامیه به امام باقر(ع) رسید. دامنه مطالعات و قلم سیال ایشان بهقدری وسیع بود که معادل ۱۷۰۰ صفحه درباره امام باقر(ع) نگاشت که هماکنون به صورت کتاب مستقلی درآمده و نشر صمدیه آن را منتشر کرده است. سومین کتاب ایشان کتابی تحقیقاتی در مورد امام رضا(ع) است که آن را نشر صمدیه به چاپ رسانیده است و تعداد محدودی از آن در نکوداشت ایشان توزیع شد.
من از خداوند آرزوی سلامتی طول عمر با برکت و نیکفرجامی برای دکتر صلواتی دارم. امیدوارم همسر، فرزندان و دوستان دکتر این راه تحقیق و مقابله با جهل را ادامه دهند.
خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار■
پینوشت:
1. منبع: ایبنا